عید سعید فطر مبارکباد.
اللهم انى اسئلک خیر ما سالک به عبادک الصالحون
و اعوذ بک مما استعاذ منه عبادک المخلصون
![]() |
![]() |
![]() |
عید سعید فطر مبارکباد.
اللهم انى اسئلک خیر ما سالک به عبادک الصالحون
و اعوذ بک مما استعاذ منه عبادک المخلصون
بنام خدا
به مناسبت تولد مولانا جلال الدین محمد بلخی (مولوی ) :
چند بیت از مثنوی معنوی ذکر می شود :
یـار مـرا , غار مـرا , عشق جگر خـوار مـرا یـار تـوئی , غار تـوئی , خواجه نگهدار مـرا
نوح تـوئی , روح تـوئی , فاتح و مفتوح تـوئی سینه مشروح تـوی , بر در اسرار مـرا
نـور تـوئی , سـور تـوئی , دولت منصور تـوئی مرغ کــه طور تـوئی , خسته به منقار مـرا
قطره توئی , بحر توئی , لطف توئی , قهر تـوئی قند تـوئی , زهر تـوئی , بیش میازار مـرا
حجره خورشید تـوئی , خانـه ناهیـد تـوئی روضه اومید تـوئی , راه ده ای یار مـرا
روز تـوئی , روزه تـوئی , حاصل در یـوزه تـوئی آب تـوئی , کوزه تـوئی , آب ده این بار مـرا
دانه تـوئی , دام تـوی , باده تـوئی , جام تـوئی پخته تـوئی , خام تـوئی , خام بمـگذار مـرا
این تن اگر کم تندی , راه دلم کم زنـدی راه شـدی تا نبـدی , این همه گفتار مـرا
*******
مرده بدم زنده شدم ، گریه بدم خنده شدم دولت عشق آمد و من دولت پاینده شدم
دیده سیرست مرا ، جان دلیرست مرا زهره شیرست مرا ، زهره تابنده شدم
گفــت که : دیوانه نه ، لایق این خانه نه رفتم و دیوانه شدم سلسله بندنده شدم
گفــت که : سرمست نه ، رو که از این دست نه رفتم و سرمست شدم و ز طرب آکنده شدم
گفــت که : تو کشته نه ، در طرب آغشته نه پیش رخ زنده کنش کشته و افکنده شدم
گفــت که : تو زیر ککی ، مست خیالی و شکی گول شدم ، هول شدم ، وز همه بر کنده شدم
گفــت که : تو شمع شدی ، قبله این جمع شدی جمع نیم ، شمع نیم ، دود پراکنده شدم
گفــت که : شیخی و سری ، پیش رو و راه بری شیخ نیم ، پیش نیم ، امر ترا بنده شدم
گفــت که : با بال و پری ، من پر و بالت ندهم در هوس بال و پرش بی پر و پرکنده شدم
گفت مرا دولت نو ، راه مرو رنجه مشو زانک من از لطف و کرم سوی تو آینده شدم
گفت مرا عشق کهن ، از بر ما نقل مکن گفتم آری نکنم ، ساکن و باشنده شدم
چشمه خورشید توئی ، سایه گه بید منم چونک زدی بر سر من پست و گدازنده شدم
تابش جان یافت دلم ، وا شد و بشکافت دلم اطلس نو بافت دلم ، دشمن این ژنده شدم
صورت جان وقت سحر ، لاف همی زد ز بطر بنده و خربنده بدم ، شاه و خداونده شدم
شکر کند کاغذ تو از شکر بی حد تو کامد او در بر من ، با وی ماننده شدم
شکر کند خاک دژم ، از فلک و چرخ بخم کز نظر و گردش او نور پذیرنده شدم
شکر کند چرخ فلک ، از ملک و ملک و ملک کز کرم و بخشش او روشن و بخشنده شدم
شکر کند عارف حق کز همه بر دیم سبق بر زبر هفت طبق ، اختر رخشنده شدم
زهره بدم ماه شدم چرخ دو صد تاه شدم یوسف بودم ز کنون یوسف زاینده شدم
از توا م ای شهره قمر ، در من و در خود بنگر کز اثر خنده تو گلشن خندنده شدم
باش چو شطرنج روان خامش و خود جمله زبان کز رخ آن شاه جهان فرخ و فرخنده شدم
*****
ای عاشقان , ای عاشقان من خاک را گوهر کنم وی مطربان , وی مطربان دف شما پر زر کنم
باز آمدم , باز آمدم , از پیش آن یار آمدم در من نگر , در من نگر , بهر تو غمخوار آمدم
شاد آمدم , شاد آمدم , از جمله آزاد آمدم چندین هزاران سال شد تا من بگفتار آمدم
آنجا روم , آنجا روم , بالا بدم بالا روم بازم رهان , بازم رهان کاینجا بزنهار آمدم
من مرغ لاهوتی بدم , دیدی که ناسوتی شدم دامش ندیدم ناگهان در وی گرفتار آمدم
من نور پاکم ای پسر , نه مشت خاکم مختصر آخر صدف من نیستم , من در شهوار آمدم
ما را بچشم سر مبین , ما را بچشم سر ببین آنجا بیا , ما را ببین کاینجا سبکسار آمدم
از چار مادر برترم وز هفت آبا نیز هم من گوهر کانی بدم کاینجا بدیدار آمدم
یارم به بازار آمدست , چالاک و هشیار آمدست ورنه ببازارم چه کار ویرا طلب کار آمدم
ای شمس تبریزی , نظر در کل عالم کی کنی کندر بیابان فنا جان و دل افکار آمدم
*****
اندک اندک جمع مستان می رسنـــد اندک اندک می پرستان می رسنـــد
دلنوازان ناز نازان در ره اند گلعذاران از گلستان می رسنـــد
اندک اندک زین جهان هست و نیست نیستان رفتند و هستان می رسنـــد
جمله دامنهای پر زر همچو کان از برای تنگ دستان می رسنـــد
لاغران خسته از مرعای عشــق فربهان و تندرستان می رسنـــد
جان پاکان چون شعاع آفتــاب از چنان بالا بپستان می رسنـــد
خرم آن باغی که بهر مریــمان میوه های نو ز مستان می رسنـــد
اصلشان لطفست و هم واگشت لطف هم ز بستان سوی بستان می رسنـــد
*****
دل من کار تــو دارد , گل گلنار تــو دارد چه نکوبخت درختی که برو بار تــو دارد
چه کند چرخ فلک را ؟ چه کند عالم شک را ؟ چو بر آن چرخ معانی مهش انوار تــو دارد
بخدا دیو ملامـت برهد روز قیامت اگر او مهر تــو دارد , اگر اقرار تــو دارد
بخدا حور و فرشته , بدو صد نور سرشته نبرد سر , نپرد جان , اگر انکار تــو دارد
تو کیی ؟ آنک ز خاکی تو و من سازی و گویی نه چنان ساختمت من که کس انکار تــو دارد
ز بلا های معظم نخورد غم , نخورد غم دل منصور حلاجی , که سر دار تــو دارد
چو ملک کوفت دمامه بنه ای عقل عمامه تو مپندار که آن مه غم دستار تــو دارد
بمر ای خواجه زمانی , مگشا هیچ دکانی تو مپندار که روزی همه بازار تــو دارد
تو از آن روز که زادی هدف نعمت و دادی نه کلید در روزی دل طرار تــو دارد
بن هر بیح و گیاهی خورد رزق الهی همه وسواس و عقیله دل بیمار تــو دارد
طمع روزی جان کن, سوی فردوس کشان کن که ز هر برگ و نباتش شکر انبار تــو دارد
نه کدوی سر هر کس می راوق تــو دارد نه هران دست که خارد گل بی خار تــو دارد
چو کدو پاک بشوید ز کدو باده بروید که سر و سینه پاکان می از آثار تــو دارد
خمش ای بلبل جانها که غبارست زبانها که دل و جان سخنها نظر یار تــو دارد
بنما شمس حقایق تو ز تبریز مشارق که مه و شمس و عطارد غم دیدار تــو دارد
******
شمس و قمرم آمد , سمع و بصرم آمد وان سیم برم آمد وان کان زرم آمد
مستی سرم آمد نور نظرم آمد چیز دگر ار خواهی چیز دگرم آمد
آن راه زنم آمد , توبه شکنم آمد وان یوسف سیمین بر , ناگه ببرم آمد
امروز به از دینه , ای مونس دیرینه دی مست بدان بودم , کز وی خبرم آمد
آنکس که همی جستم , دی من بچراغ او را امروز چو تنگ گل , بر رهگذرم آمد
دو دست کمر کرد او , بگرفت مرا در بر زان تاج نکورویان نادر کمرم آمد
آن باغ و بهارش بین , وان خمر خمارش بین وان هضم و گوارش بین چون گلشکرم آمد
از مرگ چرا ترسم کو آب حیات آمد وز طعنه چرا ترسم چون او سپرم آمد
امروز سلیمانم کانگشتریم دادی وان تاج ملوکانه بر فرق سرم آمد
از حد چو بشد دردم در عشق سفر کردم یارب چه سعادتها که زین سفرم آمد
وقتست که می نوشم تا برق زند هوشم وقتست که بر پرم چون بال و پرم آمد
وقتست که در تابم چون صبح درین عالم وقتست که بر غرم چون شیر نرم آمد
بیتی دو بماند اما , بردند مرا , جانا جایی که جهان آنجا بس مختصرم آمد
باغ من
آسمانش را گرفته تنگ در آغوش
ابر؛ با آن پوستین سرد نمناکش.
باغ بیبرگی، روز و شب تنهاست،
با سکوت پاک غمناکش.
***
ساز او باران، سرودش باد.
جامهاش شولای عریانیست.
ور جز اینش جامهای باید،
بافته بس شعله ی زر تارِپودش باد.
گو بروید، یا نروید، هرچه در هرجا که خواهد، یا نمیخواهد.
باغبان و رهگذاری نیست.
باغ نومیدان،
چشم در راه بهاری نیست.
***
گر زچشمش پرتو گرمی نمیتابد،
ور به رویش برگ لبخندی نمی روید،
باغ بیبرگی که میگوید که زیبا نیست؟
داستان از میوههای سر به گردونسای اینک خفته در تابوت
[ پست خاک می گوید.
***
باغ بیبرگی
خنده اش خونیست اشک آمیز.
جاودان بر اسب یال افشان زردش میچمد در آن
پادشاه فصلها، پاییز
(اخوان - تهران خردادماه 1335)
ماه رمضان، ماه شگفت انگیزی ست! از دید اسلام و قرآن روز ها و ماه ها یک رنگ و یک نواخت نیستند.زمان یک موجود زنده ی جاری است.از همین رو خداوند به زمانه سوگند یاد می کند آیه الله .
میرزا جواد ملکی تبریزی کتاب درخشانی دارد، به نام المراقبات. در این کتاب او به گذار ماه ها و گذر عمر اشاره می کند.
ماه رمضان شب روشنی را در بر دارد؛ که نامش شب قدر است.نمی دانیم کدام شب است تا هر شب چشم به راهش باشیم. بیدار بمانیم تا شب قدر را از دست ندهیم.
سحرم دولت دیدار به بالین آمد
گفت برخیز که آن خسرو شیرین آمد
مولوی هم از دل شب دولت را جستجو می کرده است:
چند گشتی خواب را شب ها اسیر
یک شبی بیدار شو دولت بگیر
دولت همان منزلتی ست که انسان در همه عمر در جستجوی آن است.لحظه ای است که وقتی در ذهن و جان انسان درخشید، او را ویران و ابادان می کند.مثل روشنایی خداوند که در چراغدان آیه نور قرار یافته؛ شب قدر هم در میان شب های ماه رمضان پیچیده و پوشیده شده.شب قدری که نزدیک ترین نسبت را با قرآن دارد.
به گمانم اگر انسان بتواند تصویر روح خویش را در آینه قرآن ببیند؛ شب قدر عمر گذران خود را پیدا کرده است.اگر پیدا کرد، او بر قله زمان و زمین می ایستد.مثل زید؛ که به پیامبراسلام گفت:
تا ز روز و شب گذر کردم چنان
که ز اسپر بگذرد نوک سنان
هشت جنت هفت دوزخ پیش من
هست پیدا همچو بت پیش شمن
در شب قدر به تعبیر سوره قدر روح نازل می شود.تمام شب تا به سپیده دم سرشار از سلام است.سلامی که بیش از همیشه به آن نیازمندیم.
اگر بوی خوش این سلام ؛ جان ما را بنوازد؟ سلام هی حتی مطلع الفجر!
فجرعمر و زندگی ما هم می تابد.(منقول از مکتوب )
بنام خدا
و
پاییز را
چقدر من دوست می دارم
زردی برگها
وبوی شالیزارها
ونسیم خنک صحرا را
وخش خش برگها
در
زیر پای مسافری تنها را
و روزهای کوتاه
وغروب های غمناک را
و چقدر می چسبد
یک فنجان چای
و خوردن
انگور
در کنار خرمنگاه
و جدا کردن
دانه های انار
وجدا کردن
قسمت هر کس
و سپردن
دل به دریاها
در این فصل ناب
«تابستان 86»
نبی
خدا چه مهربونه
همه چیزرا می دونه
همه چیز را می دونه
معشیت اش همین بود .
..................................
..................................
بنام خدا
آسمان کدراست وهوا کثیف
وخورشید می درخشد
وپرندگان دسته دسته در حال فرار
و پرنده ذهن من نیز
به پرواز در می آید .
و نمی دانم چرا این پرنده ذهن من دوست دارد گذشته را
آرام ، آرام پر می زند .
و می نشیند بر شاخه یک درخت زیبا
در وسط محله ای گمنام
اما اینجا گمنام نیست
اینجا قلعه مهدی ایست .*1
نزدیکی حمام سنگی ده
آن طرف تر قهوه خانه ای بر پاست
و مردمان آشنا در آن جمع
از همه جا سخن می گویند
شاهنامه می خوانند
افسانه می بافند
و از حافظ
و از سعدی شعر
و قصه شاه پریان
و قصه هزارویکشب را
در آن سو صدای خش خش برگ های ریخته شده در گذر
در زیر پای رهگذران
همان آدم های آشنا
به گوش می رسد .
و گاه گاهی نیز نسیم خنکی آنها را به رقص وا می دارد .
در کوچه های قدیم
فصل پاییز است
صدای موذن های پیر می آید .
از امامزاده
از حسینیه
راه دوری نیست .
گویی در میان جمع خبریست .
شور وشوق عجیبی بر پاست
داس بدست در حرکت
و شالیزارها آماده
در صحرا :
پشت جویها *2
پشت باغ ها
سرخی ها
صحرا پایین ،ده کهنه ، لورک ، دره ها ،شط ، تیر پا تیر ها
سرخی ، باغ علیخان ، باغ کهنه ،مَرغ ها ، کلماران و سه دانگیها*3
برای چیدن
فریاد وهمهمه کودکان
در کوچه ها ودکه ها
وبازی چوب وپِل
و هفت سنگ پسر ها
ودختران
گرگم وگله و قُطور
و دوباره باز می بینم
مردمان آشنا را
کربلایی دکان دار است
و آسید درس می دهد
وعبدالخالق تعزیه آنچنان می خواند .
و چقدر صاف است آسمان
وچقدر پر آب است چشمه ها
و چقدر مشغول هستند زنان
کار می بافند *4
و نخ می ریسند
واز گاو ها شیر می خواهند .
وچقدر شادنند
و تنها غم آنها
ناله اطفال است .
و چقدر صاف است آسمان
و چقدر گرفته است دل من
و پرنده ذهنم باز می گردد .
وچقدر کثیف است هوا
و چقدر کدر است آسمان
و چرا پرنده ها فرار می کنند ؟
«تابستان 86»
نبی
1- به گویش محلی قلعه میدی
2- به گویش محلی پشت جوقیا
3- به گویش محلی سلنگییا
4- کار بافتن همان بافتن پارچه با کارگاههای سنتی می باشد .